یه روز ...
عــــــــــشـــــــق و دیوونگی و محبت و فضولی ...
داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن ...
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد ...
اما هر چه گشت از عــــــــــشـــــــق خبری نبود ...
فضولی متوجه شد که عــــــــــشـــــــق ...
پشت یه بوته گل سرخ قایم شده ...
دیوونگی رو خبر کرد و ...
دیوونگی یه خار بزرگ برداشت ...
و در بوته ی گل سرخ فرو کرد ...
صدای فریاد عــــــــــشـــــــق، بلند شد ...
وقتی به سراغش رفتند ...
دیدند چشماش کور شده ...
و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست ...
تصمیم گرفت که همیشه عــــــــــشـــــــقو همراهی کنه ...
و از اون به بعد ...
دیوونگی شد عصای عــــــــــشـــــــق
نظرات شما عزیزان:
شاید با دیگری خوشتر باشد....
مگر خوشحالیش آرزویت نبود ؟؟؟؟
پاسخ:علی رضاجان ممنون از نظر خوبتون
فر موبوت سه ر له وبلاگه کم دی ئه مرت به چی هات زور جوان بو . ژیانی قوله م خویندوه بوین به شیتکه بو یه ده بی سه رم لی دی . خوشه ویستیکه له به گوله سوره که هه مو کات خوی شاردو ته وه
پاسخ:خیلی ممنون که به من سر زدین بازم به وبلاگ خودتون بیاین
منم تو رو لینک کردم
بازم سر بزن دوست خوبم
بای تا های
.gif)
.gif)

قالبشم عالیه عالی
اگه خواستی با هم تبادل لینک کنیم
ممنون بای
برچسبها: